به استقبال عید...
برف شادیه تولدت پیدا کردی، تا تمومش نکردی ول کن نبودی،کلی با بابا محسن یواشکی به کارات خندیدیم...
تسلط کامل به تمام محیط اطرافت خصوصا خونه ی خودمون داری، به محض تغییر هر چند کوچیک سریع عکس العمل نشون میدی...
میای می گی یکی به من آب بده... محترمانه آب میخوای...
می خونی مامان به من قصه بخون، مامان دیگه غصه نخور!!!
عاشق بازیهای جدید هستی، نون بیار کباب ببر، پلیس بازی، اتل متل، عمو زنجیر باف،کلاغ پر... و قایم موشک...
تو خونه تکونی یه روزایی کلی بهم کمک کردی یه روزایی کلی رو اعصابم رفتی، ولی به هر حال خونه تکونیه خوبی باهات داشتم... همش میخوای گردگیری و جارو کنی...
با خاله منا و خاله مریم رفتیم برات خرید عید کردیم، تو مغازه می گفتی مامان من لباس نو نمیخوام، وقتی لباسی که مورد علاقه ی هر چهارتامون بود و برات گرفتم، اومدی در گوشم گفتی مامان ممنونم برام لباس گرفتی... کل خستگیه پرو ها رو از تنم در آوردی گلم...
میخوای بخوابی می گی مامان جلوتر بیا... دوست دارم...
دعا می کنی می گی خدایا مریضا رو شفا بده...
می گی مامان پارک خیسه؟ کی من آستین کوتاه بپوشم منو ببری پارک؟ آستینتو می بری بالا می گی مامان نگاه کن بریم پارک... یه بار هم با خاله منا بعد از روزهای کاریه خونه تکونی بردیمت پارک که از سرما پشیمون شدیم، مگه بر می گشتی خونه... یه راست حمومی شدی...
4شنبه ی دو هفته پیش بردمت آرایشگاه، و موهاتو برای عید کوتاه کردم...
می گی مامان ندا نازم کن، مامان باید تو زندگی نازم کنی!!!
قهر و آشتی می کنی خیلی نانازی...
یه وسیله ای رو بر میداری مثلا عطر، می گی مامان این مامانونه ست؟ یا بابانونه؟ یا پسرونه یا بچگونه؟
15اسفند ماه 92سی و دو ماهه شدی که بخاطر کارای خونه تکونی نشد بهت تبریک آنلاین بگم...
لباسمو که عوض می کنم کلی ذوق می کنی و می گی مامان چه لباس خوشگلی، من و بغل می کنی؟ یا مثلا می گی مامان عروس شدی و من داماد شدم، یادته برات گل خریدم... یه چند باری هم گفتی مامان عروسیه خاله مریم یادته؟
تو خونه راه میری و می چرخی و می خونی، یکی من و بوس کنه...
عشق قهرمان شدن داری، مثلا یه مداد رنگی و برمیداری و مثل شمشیر می گیریش و می گی مامان من قهرمان شدم، شجاعم، قویم...
سریال حضرت یوسف که شروع می شه می گی مامان زلیخان...
داری بهم توضیح میدی راجع به گلدونهای مامان جون، می گی مامان وقتی گیاه غمگین بود آبهای مختلف می خورد!
نشستی پیام بازرگانی می بینی میای می پرسی مامان پشتی طبی باراد داری؟ می گم نه. می گی برات می خرم...
دارم می رم آرایشگاه ، تو رو هم با خودم می برم، می گی مامان مگه من زنم منو میبری آرایشگاه زنونه؟
اومدی می پرسی مامان فضانورد کیه؟
میای می گی بابا اینقدر کار می کنه تا برام همه چیز بخره...
عزیز دل مادر، سال نود و دو هم تموم شد، سال سختی برام بود، منهای ازدواج خاله مریم، تقریبا اتفاقهای سختی تو این سال برام افتاد، که دلم نمیخواد اینجا مرورشون کنم، ولی خدا رو شکر گذشت و امیدوارم سال آینده سال خوبی برای همه باشه، عزیزم اگه گاهی صبورانه باهات برخورد نکردم منو ببخش، کاش بدونی که تمام زندگیه مامانی، گاهی دلم میخواد بدونی که خیلی از عکس العملهای من که شاید گاهی تو ذوقت هم میخوره فقط واسه تربیت خودته... گاهی هم البته مامان خسته ست و بدنش کم میاره... در کل بدون که عشق مامانی و امیدوارم سالهای سال رشد و شکوفاییتو ببینم گلم... امروز سفره ی هفت سین و انداختیم که کلی ذوقیدی و با هم رفتیم ماهی هم خریدیم، عکسشو بعدا برات می ذارم چون فعلا سبزه نداره...(مامان جون برامون سبز کرده)... امیدوارم که همیشه شاد و سلامت کنار هم باشیم... می بوسمت عزیزم...
این هم عکس همین لحظه که بعد از یه حموم طولانی و یه شام خوشمزه، با دیدن سریال خوب بد زشت، خوابت برد...

سفره ی هفت سینمون کامل شد عزیزم


ابوالفضل با اولین عیدی هاییه که از دایی هادی گرفته...
سال نو مبارک


به استقبال عید...
